X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



ایران روز - معرفی و دانلود کتاب - آرشیو 1393/10
صفحه اول تماس با ما RSS قالب وبلاگ
ایران روز - معرفی و دانلود کتاب - آرشیو 1393/10
<-Description->
میثم وحدت پناه 1393/10/20
این کلیپ رو دقایقی پیش مصطفی پاشایی تو پیچ مرتضی پاشایی معرفی کرد اشاره به حرکات جالب پسر بچه ای که تو کنسرت هست داشته

برچسب ها:

| نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 251
میثم وحدت پناه 1393/10/20

این کلیپیه که شاهین دلیوند برای پاشایی ساخته و تو کنسرت های آخر قبل از اجرای پاشایی برای حضار نمایش میدادن


>>>>   دانلود کلیپ   <<<<<

برچسب ها:

| نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 727
میثم وحدت پناه 1393/10/19

نام کتاب: شنل قرمزی + کتاب صوتینویسنده: شا گاهیراتافرمت کتاب: MP3 + PDFتعداد صفحات: 26زبان کتاب: فارسیحجم کتاب: 6 MBناشر: ایران روزدسته بندی: کودک و نوجوان/داستان



شنل قرمزی یکی از داستانهای خاطره انگیز برای همه ماست. داستان دختر بچه ای کهیه روز از مادرش میخواد که به دیدن مادر بزرگش بره که خونه اش اون طرف جنگله و مادرش هم قبول میکنه و یه ظرف غدا به دخترش میده و و از اون میخواد که خیلی مواظب حودش باشه و دخترک هم به مادرش قول میده و با شنل قرمزش به سمت خونه مادربزرگ و چنگل زیبا ولی پر از خطر راه میفته.
و چنگل محو زیبایی گلها و درختها و حیوونای چنگل میشه که ناگهان متوجه یه سیاهی پشت سرش میشه و...
(نسخه صوتی با اجرای بسیار زیبای پروین محمدیان)

برای کودکان 7 تا 11 سال
این کتاب را می توان برای کودکان 5 تا 7 سال قصه گویی یا بلندخوانی کرد
(دانلود کتاب و فایل صوتی در ادامه مطلب)


ادامه مطلب...
برچسب ها:

| نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 1391
میثم وحدت پناه 1393/10/15

صاحبه زنده یاد پاشایی با برنامه بعضی ها با اجرای علی ضیا که قرار بود پخش بشه ولی نشد




برچسب ها:

| نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 250
میثم وحدت پناه 1393/10/14
مهرزاد امیر خانی در گفتگویی جدید از مرتضی پاشایی گفت. 
مهرزاد امیرخانی شاعر و ترانه سرایی که همواره در کنار مرتضی بود. فردی که بعد ار فوت مرتضی به گنجینه اسراری تبدیل شده که تمامی خاطرات مشترک با مرتضی را در سینه اش دارد. او حالا به دنبال انتشار قطعاتی با صدای خودش است. چیزی که پیش از این ودر ابتدای کارش هم به دنبال آن بوده است. آنچه در ادامه می خوانید اولین گفتگوی او بعد از درگذشت مرتضی پاشایی است: 


با توجه به آن که تا به امروز خیلی کم گفتگو کرده ای، از نحوه آشنایی ات با مرتضی شروع کنیم، چگونه با هم آشنا شدید؟ 
– فکر کنم حدود ۸ سال پیش بود، یک شرکتی بود که مرتضی برای آنها آهنگسازی می کرد و من با آنها قرارداد خوانندگی بسته بودم، گاهی اوقات کارهایی که برای خودم می نوشتم را به آن ها نشان می دادم که آنها هم خوششان آمد و از من ترانه می گرفتند. 


ترانه سرایی از کجا شروع شد؟ استعداد ذاتی بود یا در کلاس های ترانه سرایی شرکت کرده بودی؟ 
– قطعا استعدادی بوده که به این سمت کشیده شدم ولی در محضر اساتیدی چون پوران فرخزاد، عمران صلاحی، هادی طبائی اشعار کلاسیک را آموخته بودم و بعد از آن خودم کم کم پیشرفت کردم. 


برگردیم به داستان آن استدیو. 
– در آن استدیو مرتضی هم قرارداد خوانندگی داشت و چون ملودی های مرتضی هم خوب بود برای آن ها ملودی می ساخت. همان موقع مرتضی برای من یک ملودی ساخت که بنا به دلایلی من موفق به خواندن آن ترانه نشدم و خود مرتضی آن را خواند و پخش شد. نام آن قطعه «آدم آهنی» بود. برای اولین بار موقع ضبط آن آهنگ بود که من با مرتضی آشنا شدم، بعد از آن شماره مرتضی را گرفتم و قرار شد که به منزل من بیاید و به من گیتار آموزش بدهد. آن یک جلسه آموزش گیتار به پایان رسید، من و مرتضی بعد از آن حدود ۴سال همدیگر را ندیدیم. بعد از آن من در زیر زمین خانه ام برای خودم استدیویی زدم و به مرتضی زنگ زدم که بیاید و با هم کار کنیم. این داستان آغاز همکاری من و مرتضی بود و بعد از آن همواره با هم بودیم. 

شاید برای خیلی از مردم داستان ساخت آهنگ هایی که با مرتضی تولید کردید جالب باشد، از بین تمامی قطعات مرتضی میخواهم داستان ساخت ۳ قطعه «جاده یک طرفه»، «بغض» و «نگران منی» را برای مردم تعریف کنی. 


جاده یک طرفه 

– مرتضی یک ملودی ای ساخته بود شبیه همین ملودی ای که همه از جاده یک طرفه شنیدند ولی دقیقا این نبود. من هم روی آن ترانه را نوشتم. وقتی گوش میدادی خوب بود ولی آن اتفاق خاصی که مد نظرمان بود نمی افتاد. اتفاقی که می گویم یعنی اینکه وقتی خودت که کار را ساختی گوش می دهی حس کنی که این کار می گیرد. مرتضی بارها ملودی را تغییر داد ولی به قول معروف نشد که نشد. یکی از دوستانمان به اسم مسعود محمدی هم آن موقع ها از مشهد به استدیو آمده بود. موقعی که ملودی ساخته شد و من ترانه را نوشتم با پیانو و بدون هیچ ریتمی آن را خواند، من مشغول گوش دادن به این کار بودم که حس کردم صدایی شبیه ناله می آید، به اتاق کناری که رفتم دیدم دوستمان به دلایل شخصی و عاطفی مانند ابر بهاری در حال گریه است با مرتضی تصمیم گرفتیم از خانه بیرون برویم تا حال و هوای دوستمان بهتر شود. شاید باورتان نشود ولی مسیر تهران تا کرج را ۱۰ بار با ماشین رفتیم و برگشتیم، در تمام طول مسیر ماکت جاده یک طرفه را گوش می دادیم و ارتباط خوبی برقرار کرده بودیم. این داستان برای ۶ماه قبل از پخش این آهنگ بود. در تمام طول این ۶ماه نمی توانست این کار را تنظیم کند، هربار که می خواست آن را تنظیم کند حال خودش منقلب می شد، تا بالاخره یک روزاین قطعه راکامل تنظیم کرد و پخش شد و خدارا شکر مردم خیلی دوست داشتند. 
بغض 

– یک شب در منزلمان در گیشا بودیم که طبق معمول ابتدا مرتضی ملودی را ساخت و من هم روی ملودی ترانه را نوشتم، طبق معمول بارها و بارها گوش میدادیم کار را، راه میرفتیم و آنقدر غرق آهنگ می شدیم که به یکدیگر برخورد می کردیم، نسخه ماکت این کار ۲گام پایین تر از اینی بود که پخش شد، بعد از آن به بیمارستان رفتیم و آندوسکوپی و سایر ماجرا، دکتر که نتیجه آندوسکوپی را مشاهده کرد گفت هرچه سریع تر باید بستری شود و حتی نامه نگاری های مربوط به بستری مرتضی به بیمارستان بهمن هم در حال انجام بود. وضعیت حاد بود و آن تومور لعنتی راه خروجی معده مرتضی را بسته بود و بدن مرتضی نمی توانست هیچ غذایی را از آن قسمت رد کند، دکترها باید یک چیز مصنوعی ایجاد می کردند که راه خروج معده مرتضی باز شود. دکتر گفت ۲ یا ۳ روز دیگر باید بستری شوی، روزی که مرتضی باید بستری می شد به بیمارستان رفتیم و دکتر سریعا دستور بستری مرتضی را داد، ولی آنقدر مرتضی به دکتر اصرار کرد که باید به منزل بروم و این کار را به اتمام برسانم که سرانجام دکتر راضی شد تا رویه بستری شدن مرتضی را یک روز به تعویق بیاندازد.در این تاریخ من و چندتن از دوستان مرتضی می دانستیم که مرتضی سرطان دارد ولی خود مرتضی این داستان را نمی دانست. به منزل که آمدیم مرتضی مشغول ضبط نهایی آهنگ شد که متوجه شدیم یکی از دوستان که از داستان سرطان مرتضی با خبر است مشغول گریه کردن است، مرتضی هم با سختی هرچه تمام تر مشغول خواندن آهنگ بود، زیرا به خاطر درد شدید سخت بود که از دیافراگم برای خواندن آهنگ فشار بیاورد ولی سرانجام این کار را انجام داد. دوست ما هم که متوجه این فضار ها و داستان ها بود مشغول گریه کردن بود که مرتضی فهمید. بعد از آن از من پرسید: «مهرزاد مگر من سرطان دارم ؟ این دوستمان چرا اینطور گریه میکند؟» حقیقت این است که من در ان لحظه قفل کردم، بعد از چند ثانیه سکوت گفتم: نه، به خاطر آهنگ است که منقلب شده و خوشبختانه آن رفیقمان هم سریع داستان را عوض کرد و نگذاشت که مرتضی چیزی بفهمد. اولین باری که از زبان خودش کلمه سرطان را شنیدم همان موقع بود. 
نگران منی 

– زمان ساخت آهنگ «نگران منی» من شمال بودم، مرتضی ملودی را ساخته بود و به من زنگ زد، گفت احسان علیخانی با تو تماس خواهد گرفت و مضمون ترانه را به تو می گوید، احسان زنگ زد و داستان را برایم گفت، من هم دیدم هرچه این ترانه را بیشتر ببریم به سمت حال و روز مرتضی و اینکه یک مناجاتی باشد از زبان خود مرتضی با خدا خیلی بهتر و جذاب تر است، ترانه را نوشتم و پشت تلفن برای مرتضی خواندم، شب با دوستان تصمیم گرفتیم از آمل به رامسر برویم، در میانه راه بودیم که همه خواب بودند و من پشت فرمان بودم، مرتضی زنگ زد و گفت کاغد ترانه از دستم افتاده است و مستقیم رفته است درون شیارهای فضلاب که در سطح شهر است، ترانه را حفظ نیستم و دوباره برایم بفرست، من هم کل ماشین را گشتم ولی پیدا نکردم، سرانجام قرار شد مرتضی ملودی را دوباره برایم بگوید و من پشت فرمان ترانه را روی کاغذی بنویسم، ترانه را نوشتم و برایش خواندم و همان شب به استدیوی معین راهبر رفت و کار را خواند. نکته جالب اینکه ترانه جدید هیچ ربطی به ترانه قبلی نداشت و این ترانه خیلی بهتر شده بود. 


حالا که به اینجا رسیدیم برای اینکه فضای مصاحبه را تغییر دهیم می خواهم یک خاطره خوب از مرتضی بگویی که تاکنون عنوان نکردی. 

– مرتضی خیلی آدم شوخ و سرحالی بود، یعنی اگر شما ۲ساعت کنار این آدم بودی با شما بسیار صمیمی می شد و شوخی می کرد. بیشتر خاطراتمان مربوط به ساخت آهنگ بود، آن اوائل که شرایط مالی هیچ کداممان خوب نبود و همه داراییمان را برای استدیو و ساخت آهنگ گذاشته بودیم. ولی یک خاطره جالبی مربوط به اولین باری که با مرتضی بودیم و صدای پخش شدن یکی از آهنگهایش را در ماشین یکی از مردم شنیدیم. فکر می کنم آهنگ «تو راست میگی» بود که یک نفر پشت چراغ قرمز نیایش بود و صدا را زیاد کرده بود، گریه می کرد و بلند بلند می خواند، صحنه جالبی بود. 


از داستان خواننده شدن خودت بگو، چه طور به این حرفه علاقه مند شدی؟ 

– پدرم سنتور می نواخت، یعنی با موسیقی بیگانه نبود، ۱۰ سالم بود که من را پیش فردی فرستاد تا الفبای موسیقی را یاد بگیرم، تا اینکه کم کم بزرگ شدم و در جمع های مختلف می خواندم و می دیدم که اطرافیان هم صدایم را تایید میکنند، تا اینکه یک روزی آگهی همان شرکتی را که گفتم دیدم و برای تست خوانندگی رفتم، قبول شدم و کلی ذوق کردم که دیگر همه چیز تمام است و خیلی سریع پیشرفت خواهم کرد ولی غافل از آن شرکت تاکنون هیچ آلبوم و آهنگی پخش نشده است. بعد از آن فهمیدم که راه را غلط رفتم، برای خودم استدیو زدم و ادامه داستان که تعریف کردم 


ولی در این مدت از لحاظ خوانندگی خیلی کم کار بودی 

– بله، دلیلش هم این بود که وقتی به صورت جدی ترانه را دنبال کردم حس کردم باید آن را به یکجایی برسانم و برای خوانندگی دیر نمی شود، وقتی کار با مرتضی نتیجه داد و کم کم با بیشتر خواننده ها در قسمت ترانه کار مردم متوجه شدم که راه را اشتباه نیامدم. به خاطر همین صبر کردم تا در قسمت ترانه به جای خوبی برسم تا با خیال راحت به سراغ خوانندگی بروم. 


آلبومت در چه مرحله ای قرار دارد؟ 

– هم می شود گفت استارت آلبوم را زده ام و هم اینکه شروع نکرده ام، دلیل این حرفم هم این است که ۳کار آماده دارم و قرار بود در آلبوم باشد ولی تصمیم گرفتم که به صورت تک آهنگ پخش شود. آخر این هفته اولین کار پخش خواهد شد وبعد از آن هر ماه ۱ آهنک را منتشر می کنم، در این فاصله هم استارت کار را می زنم ولی روند آلبوم زیاد طول نخواهید کشید. 


عوامل آلبومت شامل چه کسانی می شوند؟ 

– علی رهبری و آرین بهاری (گروه پازل) که همراه همیشگی من هستند، معین راهبر، میلاد ترابی، امین رستمی و سایر دوستان نیز من را در آلبوم همراهی خواهند کرد. 


از آلبوم مرتضی چه خبر؟ 

– آلبوم که در روند تنظیم قرار دارد. ترانه ها از من خواهد بود. به جز ۱ ملودی تمامی ملودی ها را خود مرتضی ساخته است. در قسمت تنظیم نیز با تمامی افرادی که مرتضی می خواست با آن ها کار کند در ارتباطیم. به احتمال زیاد «مهران عباسی»، «معین راهبر»، «میلاد ترابی» و … حضور دارند. البته «سیروان خسروی» هم در قسمت تنظیم حضور خواهد داشت. 

برای خیلی ها این سوال پیش می آید که مرتضی چقدر وکال آماده داشته که حالا می توان از ان ها یک آلبوم ساخت؟ 

– خب ببینید مرتضی حتی در زمینه ماکت هم آدم بسیار حساسی بود، یعنی وقتی یک کار را برای بار اول و ماکت می خواند با تمام حس آن را می خواند، زیاد معتقد بود همان حسی که بار اول به سراغت می آید بهترین حس است، به همین منظور الآن وکال ها خوب و آماده در اختیار داریم. 
برچسب ها:

| نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 414
میثم وحدت پناه 1393/10/8
معصومه حسنی مادر مرتضی پاشایی میزبان ما در خانه‌ای است که سال‌های آخر دیگر مرتضی در آن اتاقی نداشت.

مادر می‌گوید چند سالی می‌شد به واسطه کارش در طبقه پایین استودیوی‌اش زندگی می‌کرد اما هیچ‌وقت جدا نبود؛ همیشه با هم بودیم. غم از دست دادن فرزند مادر را تکیده و غمگین کرده،‌ چشمان سرخ یادگار چهل شبانه‌روز اشکی است که او در فراق پسرش ریخته. می‌گوید «اشک ریختنم برای این نیست که مرتضی دیگر در میان ما نیست. بیشتر برای خودم و دلتنگی‌هایم گریه می‌کنم. می‌دانم فقط جسم خاکی پسرم از بین ما رفته اما او، حس‌اش،‌ عشق‌اش همیشه با ماست. می‌دانم مرتضی زنده است فقط باید کمی بگذرد تا بتوانم با نبود جسم خاکی فرزندم کنار بیایم. صبوری را از او یاد گرفته‌ام». مادری که شاید نسبت به دیگر مادران غم فرزند دیده حال و روز بهتری داشته باشد. کسی که داغ فرزند را همراه با یک ملت تحمل می‌کند. مردمی که در روزهای غم از دست دادن فرزند هیچ‌گاه مادر را تنها نگذاشته‌اند. آنچه او برای ما می‌گوید داستان زندگیمرتضی پاشایی است که در یک نگاه ورق می‌خورد. از تولد تا لحظه مرگ‌اش.



برگردیم به عقب، روزگاری که مرتضی کوچک بود. حال و هوای موسیقی از کی در سرش بود؟

آن زمان هیچ‌وقت خیال نمی‌کردیم او چنان به موسیقی علاقه‌مند شود که همه‌چیزش بشود. بعدها که سراغ این کار رفت و تمام زندگی و انرژی‌اش را برای آن گذاشت، گذشته را مرور می‌کردم و به یاد می‌آوردم که او از همان کودکی توجه ویژه‌ای به موسیقی داشت. خاطرم هست وقتی یک سال داشت نسبت به ملودی آهنگ برنامه کودک واکنش نشان می‌داد. هنوز یک سالش نبود؛ وقتی مشغول خوردن شیر بود تا صدای برنامه کودک می‌شنید، غذا خوردنش را رها می‌کرد و چهار دست و پا سراغ تلویزیون می‌رفت. آن وقت‌ها تازه تلویزیون رنگی آمده بود. فکر می‌کردم کودک تیتراژ توجه‌اش را جلب می‌کند. اما بعدها سن‌اش که بیشتر شد متوجه شدم او به صدای موسیقی واکنش نشان می‌دهد. این علاقه شاید به این خاطر بود که من از ابتدا دوست داشتم به هنگام شنیدن یک موسیقی سکوت کنم و تمام آن را بشنوم، شاید هم این گوش موسیقیایی را از پدر به ارث برده بود. بزرگ که شد خودش از علاقه‌اش گفت. علاقه‌ای که باعث می‌شد کار هر روزه‌اش با روز قبل فرق کند. مرتضی هر روز یک گام پیش می‌رفت.

برادر هم می‌خواهد بعد از مرتضی قدم در راه خواندن بگذارد، او چقدر به این کار علاقه داشت؟ با هم در این زمینه رقابتی هم داشتند؟

مصطفی چهار سال بزرگ‌تر است. او هم به موسیقی علاقه دارد، او هم از گوش موسیقیایی خانوادگی ارث برده است اما هوش موسیقیایی و استعدادی که مرتضی داشت او ندارد. اگرچه صدای خوبی دارد. خیلی وقت‌ها می‌شد نمی‌توانستم صدایشان را از پشت تلفن تشخیص دهم. پسرها سربه‌سرم می‌گذاشتند و نمی‌گفتند کدام‌شان هستند. ولی در آهنگ‌سازی بعید می‌دانم هیچ‌کس مثل مرتضی باشد.

پس هیچ‌وقت با او مخالفت نکردید؟

نه، هیچ‌وقت جلوی او را نگرفتم البته دوست داشتم تمرکزش روی درس باشد. اما وقتی برادرم خانه ما می‌آمد، مرتضی گیتار او را می‌گرفت و می‌زد؛ و از برادر من که کلاس رفته و آموزش دیده بود خیلی بهتر می‌زد. این استعداد و توانایی‌هایش برایم جالب بود اما هیچ‌وقت تصور نمی‌کردم که موسیقی همه زندگی‌اش شود. فکر می‌کردم موسیقی برایش کنار دیگر کارها انجام می‌شود.

از چه زمانی به صورت جدی سراغ موسیقی رفت؟

دفتر خاطراتم را ورق می‌زدم تا چیزهایی که می‌خواهید یادم بیاید. این روزها تمرکز کافی ندارم. آن‌جا نوشته بودم به طور جدی از ۱۴ سالگی سراغ موسیقی رفت. یک ارگ برایش خریدیم، دوست‌اش داشت و مدام با آن تمرین می‌کرد.

برای اولین‌بار چه کلاسی رفت؟

هیچ کلاس حرفه‌ای نرفت. فقط یک‌بار قبل از سربازی کلاس‌های تئاتر ثبت‌نام کرد. خاطرم نیست کلاس استاد سمندریان بود یا نه، از غرب به شرق می‌رفت و در این کلاس‌ها شرکت می‌کرد. بعد از کلاس به خانه که می‌آمد مقابل آینه می‌ایستاد و تمرین می‌کرد. به من می‌گفت مامان صدا باید از دیافراگرام بیاید و بعد نشانم می‌داد که چطور می‌تواند صدایش را بالا و پایین ببرد. اما در کار هنرپیشگی نماند. موسیقی او را به طرف خودش کشید. شاید هم برای این کار انتخاب شده بود. در جمع خانوادگی هم گیتار دست می‌گرفت و می‌نواخت. اصولا اخلاق‌اش طوری بود که دوست داشت همیشه محوریت جمع باشد. خودش هم این توانایی و جذابیت را داشت. مادر شوهرم همیشه در مورد مرتضی از این تعبیر استفاده می‌کرد و می‌گفت مرتضی گوشت شیرین است. منظورش این بود که همه او را دوست دارند. هنوز هم که برایش تعریف می‌کنم مردم چطور دوست‌اش دارند و هر روز به آرامگاه‌اش می‌آیند، می‌گوید: خدا او را این‌طور محبوب کرده است.

علاقه به موسیقی هیچ‌گاه باعث مخالفت پدرش نشده بود؟

نه اصلا. من فقط می‌گفتم که تمرکزش روی درس باشد تا رشته موردنظرش را انتخاب کند و دانشگاه برود. سرانجام هم در دانشگاه علمی کاربردی بهنام گرافیک خواند.

هیچ‌وقت مثل پدر مداحی نکرد، یا شما به او نگفتید که راه پدر را برود؟

اهل مداحی نبود. اما ایام عاشورا حس خاصی داشت. بخشی از آن‌هم به خاطر این بود که خانواده در طول آن ده روز درگیر عزاداری و نذر می‌شدند. او هم از بچگی در این فضا بزرگ شده بود. کودکی‌ پسرهایم به واسطه مأموریت‌های پدرشان در شهرهای مختلف بود. مرتضی هرجا بود در ایام محرم سراغ مراسم عزاداری می‌رفت. حتی وقتی به تهران آمدیم و در اکباتان ساکن شدیم، محرم‌ها به دهکده می‌رفت و گاهی هم به خاطر صدای خوب‌اش می‌خواند.

رابطه‌اش با برادر که علاقه به موسیقی داشت و از استعداد موسیقیایی هم برخوردار است، چطور بود؟ با هم در عرصه موسیقی رقابت نداشتند؟

رابطه خوبی داشتند. از بچگی هم هیچ اختلاف و مشکلی نبود. آن‌ها بچگی آرامی داشتند، البته این به واسطه ژنتیک خانواده پدری‌شان بود. البته مرتضی شیطنت داشت. اما در موسیقی رقابت خاصی نداشتند. مصطفی خیلی کار موسیقی نمی‌کرد. او بیشتر به دنبال زبان بود. راهش را هم این‌طور پیدا کرد. حالا نیز کارش را براساس این توانایی انتخاب کرده است.

دوران سربازی مرتضی شما هم مثل همه مادران نگران بودید.

خیلی. چون سربازی مصطفی را خریده بودیم، برایم سخت بود که مرتضی باید از من دور می‌شد. پدربزرگ او سرآشپز ارتش بود و ما فکر می‌کردیم بتوانیم کاری کنیم که او معاف شود. اما نشد. ماه رمضان بود که برای تقسیم رفت، بعد از چند ساعت تماس گرفت و گفت که باید برود گیلانغرب. دلشوره عجیبی گرفتم. نگرانش بودم. پسرم در رختخواب راحت نمی‌توانست بخوابد حالا نگران جایی بودم که می‌رود. اما با وجود سختی‌ای که ماه اول کشیده بود پسر مقاومی بود و جای خود را آن‌جا پیدا کرد. بعد از دو ماه با کوله‌پشتی سربازی‌اش آمد. یادم نمی‌رود خوشحال و خندان از پله‌ها بالا آمد. آن شب‌، خیلی خوب بود. تا صبح کنار هم بودیم، برایمان از روزهای سربازی گفت. باقی سربازی را در سفارت امریکا گذراند. آن‌جا را دوست داشت. برای برنامه‌های ارتش در سفارت ارگ می‌زد و کار موسیقی می‌کرد. سرهنگی که مرتضی با او بود آن‌قدر از اخلاق او خوش‌اش آمده بود که می‌گفت اگر دختر داشتم حتما به تو می‌دادمش. بعد از سربازی دیگر برای همه مشخص شده بود که فقط باید در موسیقی فعالیت کند.

آن زمان که نمی‌توانست مجوز بگیرد،‌ این روحیه مقاومت در وجودش بود؟ هیچ‌وقت به او گفتید که موسیقی را رها کند و سراغ کار دیگری برود؟

نه. اما روزهای سختی را گذراند. سخت می‌گرفتند و او خیلی دچار اضطراب و استرس شده بود. همیشه برایش دعا می‌کردم که کارش درست شود. به او انرژی می‌دادم، حتی نذر کردم که موفق شود. اما هیچ‌وقت پشیمان نشد و عقب ننشست.

می‌گویند خود مرتضی هم انسان با اعتقادی بوده،‌ خودش هم نذری کرد تا کارش درست شود؟

ما باغی در کرج داریم که مسیر آب از میان آن عبور می‌کند. بچه که بود آرزوهایش را روی کاغذ می‌نوشت و در آب می‌انداخت. شنیده بود که اگر آرزوهایش را در آب بیندازد برآورده می‌شود. حتی سه ماه پیش که حال‌اش خوب بود با هم به باغ رفتیم؛ از او پرسیدم یادت هست که آرزوهایت را در این آب می‌انداختی؟ گفت بله، اتفاقا یکی از آرزوهایم این بود که در موسیقی موفق شوم که برآورده شد.

موسیقی‌ای که ابتدا به صورت زیرزمینی و بدون مجوز منتشر کرد،‌ شما را نگران آینده نکرده بود؟

آن زمان تک‌آهنگ‌هایی بیرون می‌داد که مورد استقبال قرار گرفته بود، اگرچه هنوز معروف نشده بود. من هم نگرانی‌ای نداشتم.

مرتضی موزیک‌هایش را قبل از انتشار برای شما پخش می‌کرد؟

بله. معمولا کارهایش را برایم می‌گذاشت. حتی گاهی می‌‌گفتم اگر این بخش آهنگ را این‌طور کنی بهتر نیست، برایم توضیح می‌داد این اتود کار است و هنوز باید روی آن کار کند. اخلاق‌اش این‌طور بود، نظر همه اطرافیانش را نسبت به آهنگ‌هایش می‌پرسید. فرقی نداشت. جز ما از بقیه در هر سنی نظر می‌پرسید تا بفهمد مخاطبانش چه نظری می‌توانند در مورد آهنگ داشته باشند.

سیر پیشرفت‌اش در آهنگ‌هایش مشخص بود؟

دقیقا. به او می‌گفتم این آهنگ متفاوت‌تر از قبلی است. یا مثلا فلان آهنگ شاید مثل قبلی نباشد، اما مشخص است که یک گام پیش رفتی.

یادتان هست از کدام آهنگ احساس کردید که مرتضی دیگر مشهور می‌شود؟

«یکی هست». وقتی آهنگ را برای‌مان آورد هنوز هیچ‌جا پخش نشده بود. ما تمام طول راه تا قم آن را شنیدیم. اما نه من،‌ نه حتی خودش نمی‌دانستیم کدام آهنگ از دیگری بیشتر محبوب می‌شود. مرتضی «یکی هست» را هم به عنوان یک آهنگ معمولی ساخته بود اما خیلی زود مورد توجه قرار گرفت. با وجود اینکه چند بار از او خواسته بودم به خاطر حال‌اش کمتر کار کند ولی او همه وقت و زندگی‌اش را صرف موسیقی می‌کرد. برای همین آهنگ ۶ ماه زحمت کشیده بود.

آهنگی بود که شما دوست نداشته باشید و او به خاطر نظر شما تغییرش دهد یا کلا کنارش بگذارد؟

این‌که همه آهنگ‌هایش غمگین بود را دوست نداشتم. دلم می‌خواست شعرهای شاد بخواند، نه اینکه شش و هشتی باشد، اما دلم می‌خواست وقتی آهنگ‌های او را می‌شنوم و حس می‌کنم که حرف دل پسرم است شادتر باشد. نمی‌دانستم چرا غمگین می‌خواند با این‌که خودش شاد و سرزنده بود. یک‌بار به او گفتم چرا انقدر آهنگ غمگین می‌خوانی؟ گفت صدا و احساس من به این‌جور آهنگ‌ها بیشتر می‌آید و طرفدارانم هم این را بیشتر می‌پسندند. بعد «عشق یعنی این» یا «صدای قلب تو» را خواند به من گفت که این از همان ‌آهنگ‌هایی است که تو دوست داری.

از چه زمانی از شما جدا شد و تنها زندگی کرد؟

نزدیک به ۸ سال پیش، وقتی استودیو شخصی خودش را زد از این‌جا رفت. به خاطر این‌که مدام آن‌جا مشغول بود و معمولا شب‌ها کار می‌کرد. معتقد بود احساس برای موسیقی را باید شب پیدا کنی، علاوه بر این شب‌ها آن‌جا آرام بود و تمرکز لازم را داشت به همین خاطر همان‌جا می‌ماند. اما مدام پیش هم بودیم. او به ما سر می‌زد ما برای دیدارش می‌رفتیم. یادم هست یک سال پیش وقتی از بیمارستان نیکان مرخص شد دکتر گفته بود که باید دوران نقاهت‌اش را بگذارند. آن وقت استودیویش در گیشا بود. همین که به خانه‌اش رسیدیم، رفت به استودیو سر بزند و بعد استراحت کند. همین که رفت دیگر بیرون نیامد. آن زمان آهنگ «بغض» را آماده می‌کرد. تمام آن روز روی این آهنگ کار کرد چون شنیده بود که همسر بنیامین فوت کرده است. شبانه کارش را تمام کرد آن را به بنیامین تقدیم کرد.

اولین‌بار کی متوجه بیماریش شدید؟

چند ماه قبل از این‌که برای اولین‌بار بیمارستان برود، چندباری به من گفته بود که معده‌اش ناراحت است. رفلکس معده داشت. مسئله دیگری نبود. چند ماه بعد رفت بیمارستان آتیه و بعد از همه آزمایشات گفتند که او هیچ مشکلی نداری. ما هیچ‌وقت به سرطان فکر هم نمی‌کردیم. اما مشکل جدی‌تر شد. تا اینکه علی لهراسبی به او پیشنهاد داد برای آندوسکپی به بیمارستان نیکان برود. آن‌جا بود که گفتند او سرطان دارد. من اوایل نمی‌دانستم و فکر می‌کردم زخم معده شدید دارد. باورم نمی‌شد. می‌گفتم هر مشکلی هم باشد از پس‌اش برمی‌آید. خودم را نباختم. خودش برایم کم‌کم بیماری‌اش را توضیح داد. با دکترش صحبت می‌کرد در اینترنت سرچ می‌کرد و مرحله به مرحله کل بیماری را برایم شرح داد؛ انگار که چیزی به خوردم داده باشند آرام با این قضیه روبه‌رو شدم. حتی وقتی به مرحله شیمی‌درمانی رسید، من دوست نداشتم این کار را بکند اما فهمیدم نمی‌شود با احساسات تصمیم گرفت باید به حرف دکتر و آن‌چه برای فرزندم بهتر بود عمل می‌کردیم.

خودش با شیمی‌درمانی به خاطر تغییر ظاهر مخالفتی نداشت؟

نه. برادرش و من مخالف بودیم. اما خودش استقبال کرد. شیمی‌درمانی هم اوایل جواب داد، اما بیماری پیشرفت کرده و نوع بیماری‌اش هم نادر و شدید بود. ولی ما در خانواده سابقه چنین موردی را نداشتیم و نسبت به آن حساس نبودیم؛ اما مدام چکاب کامل می‌کردیم.

در این مدت که حال‌اش بدتر شده بود و کنسرت‌ها بیشتر، نگفتید که کار را کم کند؟

چرا گفته بودم وقت‌هایی که حالت خوب نیست یا فشار کار زیاد است، کارهایت را کم یا حتی کنسل کن. اما می‌گفت این‌طور حالم بهتر است. خوشحال‌ترم. بعد هم که من کاری نمی‌کنم،‌ همه کارها را دیگران می‌کنند و فقط من روی سن می‌روم و می‌خوانم. خودش این‌طور راحت‌تر بود.

گفته بود چطور شد که در یک‌سال اخیر این‌قدر سرش شلوغ و تعداد کنسرت‌ها بیشتر شد؟

خودش برنامه‌ریزی کرده بود این‌طور پیش برود. توانایی و استعدادش را داشت که این‌طور پیش برود. حتی اگر بیمار نبود از این بهتر هم می‌شد. همیشه ایده‌آل فکر می‌کرد و به هیچ‌چیز راضی نمی‌شد و تلاش‌اش را بیشتر می‌کرد. حتی بیماریش مانع فعالیت‌اش نشد.

در دوران بیماری و بعد از فوت‌اش چه شایعاتی شنیده بودید که ناراحت‌تان کرد؟

در بیمارستان از او فیلم گرفته بودند. چون خودش دوست نداشت خیلی ناراحتم کرد. حتی یک‌بار کسی به اتاق‌اش آمد و از او که روی تخت خوابیده و اکسیژن در دهان‌اش بود عکس گرفت. ناراحت شد. من هم دوست نداشتم. این ناراحت شدن یک سوی ماجراست اما مسئله مهم این است که هرکسی باید حریم شخصی داشته باشد. فرقی نمی‌کند یک آدم مشهور و یا یک فرد معمولی همه باید حریم خودشان را داشته باشند. این فیلم بیشتر به این خاطر ناراحت‌ام کرد، حتی برایم مهم نیست چه‌کسی این کار را کرده است. بیشتر دوست دارم که این قضیه ریشه‌ای درست شود. به غیر از این هم شایعاتی بود که می‌گفتند او نامزد دارد. من همیشه دوست داشتم که فرزندان‌ام زود ازدواج کنند اما او همیشه می‌گفت من حالا شرایط ازدواج ندارم.

خبر بد را چه‌کسی به شما داد؟

شب این اتفاق که شب جمعه هم بود به ما گفتند برای قربانی به جمکران بروید. من با پسر خواهرم سه ساعته تا جمکران رفتیم. گوسفند ذبح کردیم، زیارت کردیم و نماز خواندیم و برگشتیم. وقتی برگشتم رفتم اتاق ICU. دست‌اش را گرفتم،‌ نوازش‌اش کردم. نبض‌اش هنوز می‌زد اما چیزی احساس نمی‌کرد. (همه توان مادر به پایان می‌رسد. تعریف کردن از آخرین لحظاتی که کنار فرزندش بوده شاید سخت‌ترین کاری باشد که او حالا مقابل رکوردر باید انجام دهد. عذرخواهی می‌کند و ما را ترک می‌کند. چند لحظه بعد با چشمان سرخ و دستمالی در دست برمی‌گردد. می‌خواهد تعریف کند. تکرار آن لحظات سخت، به او کمک می‌کند غم‌اش سبک شود.) یکی از پرستارها آمد و گفت حضور شما این‌جا فایده‌ای ندارد. برایش دعا کنید. همراه خواهرم آمدم خانه. بی‌تاب بودم و دلشوره عجیبی داشتم. برای آرامش خود و شفای مرتضی عبادت کردم. خوابم برد. خواب دیدم از دست‌ام شعاع نور به سمت آسمان می‌رود. (صدایش در گریه منقطع و بریده شده است) فکر می‌کردم تعبیرش این است که مرتضی خوب می‌شود. آن شب راحت خوابیدم. صبح که بیدار شدم بعد از چند روز احساس گرسنگی کردم و صبحانه خوردم. حال آن روزم عجیب بود. نمی‌دانستم آن وقت بچه‌ام از دست‌ام رفته است. ‌(اشک‌هایش آرام نمی‌گیرند) مصطفی تماس گرفت و گفت چرا نمی‌آیید بیمارستان. رسیدیم بیمارستان. پرستارها نمی‌گذاشتند بروم داخل. به پدرش شکایت کردم و گفتم ببین نمی‌گذارند بروم پسرم را ببینم. آن لحظه فکر نمی‌کردم که پسرم از دنیا رفته باشد. وقتی گفتند شما بروید پایین مرتضی را ببینید. تازه فهمیدم پسرم رفته است. نتوانستم او را ببینم. طاقت‌اش را نداشتم.

روز تشییع تالار وحدت شلوغ بود. نمی‌توانستم نزدیک بروم و پسرم را ببینم. در میان جمعیت پلیسی را دیدم، آرام توی گوش او گفتم من مادر مرتضی هستم،‌ مرا پیش پسرم ببر. دست‌اش را گرفتم و او مرا تا نیمه راه برد. آن‌جا دیگر خیلی شلوغ بود، نتوانستیم جلوتر برویم. تابوت پسرم را آن بالا می‌دیدم. حال خودم را نمی‌فهمیدم. فکر کنم سخنرانی می‌کردند اما من صدایشان را نمی‌شنیدم. تا این‌که رفتیم بهشت‌زهرا،‌ آن‌جا هم به خاطر جمعیت یک جایی دور از مردم پسرم را نشان‌ام دادند. لحظه سختی بود. صورت‌اش را نوازش کردم. به فاطمه زهرا گفتم یا فاطمه بچه‌ام را به تو می‌سپارم. آن‌قدر جمعیت در بهشت‌زهرا زیاد بود که نمی‌شد مراسم را انجام داد. کمی صبر کردیم و گفتند شب که خلوت شود تشییع می‌کنیم. مخالت کردم، اما گفتند که برای مرتضی نماز خوانده‌اند و اگر امشب تشییع نشود فردا هم همین‌قدر شلوغ خواهد شد. قانع‌ام کردند. همان لحظه که او را به خاک می‌سپردند من در ماشین نشسته بودم. ناگهان بوی خوشی آمد. حس کردم خیال می‌کنم، وقتی به خواهرم گفتم او هم تأیید کرد. همان موقع استرس و نگرانی‌ام تمام شد و آرام گرفتم. حالا می‌دانم که حالش آن‌جا خوب است. من هم اگر گریه می‌کنم برای دلتنگی خودم است. وگرنه می‌دانم پسرم یک شبه به کمال رسیده است.

پس از رفتن مرتضی خواب‌اش را ندیدید؟

دو سه روز بعد خواب دیدم تابوت‌اش تکان خورد و ناگهان در تابوت نشست. نمیرخ‌اش را نگاه کردم. می‌خواستم به مردم بگویم که مرتضی زنده است. همان حسی که در تمام این روزها در بیداری دارم.

منبع:آهنگ جوانی

برچسب ها:

| نسخه قابل چاپ | تعداد بازديد : 197